|
|
|
|
|
خادم بودن یک فرصت یک ارزو یک رویا یک موهبت یک افتخار بزرگ و خیلی چیزهای خوب و باشکوه دیگه هست. فارغ از اینکه خادم الشهدا واقعا کیه و ما چقدر لایق خادمی بودیم و چقدر خادم بودیم می خوام راجع به خاطرات این چند روز سفر آسمانی بنویسم نمی دونم باید چطور شروع کنم شاید بهتره فقط "مهمات" رو بگم چون یادداشت برداری نکردم پراکندگی اش را ببخشید یک عالمه توجیه قم خیلی جالب نبود . بی برنامه گی اش اذیتمون کرد مثلا ما که شب رو تو راه بودیم صبح رفتیم نمازخانه تا مصاحبه شویم و تا اذان ظهر هم نوبتمان نشد!؟ هیچ اتفاقی نمی افتاد اگر می گفتند از اذان ظهر بیایید نمازخانه. نگران بودیم این بی خوابی غیرلازم روی کیفیت کار ما در شلمچه اثر بگذارد اگرچه... بگذریم جلسه ی توجیهی مفصل در قم حسابی حساب کار دستمان آمد. خادم بودن یعنی باید حسابی اهلش باشی یعنی همه امکانات اول برای زائر . یعنی به حرمت شهدا نباید اشتباه کنی حتی اشتباهاتی که قبح آن در شهرهای لوکسمان ریخته شده و برایمان عادی ست. بچه ها همه گلچین شده بودند همه خودتوجیه بودند اما باز توی جلسه هزار تذکر داده شد یادم نیست در این جلسه ی توجیهی بود یا در کدام جلسات توجیهی بعدی که کاملا توجیه شدیم اولین اشتباه در منطقه یعنی ساک دم در یعنی اشتباه بعدی در خانه. این مساله با همه ی جدی گرفتنش تبدیل به طنز شیرینی بین بچه ها شد. تکان می خوردیم بچه ها با خنده می گفتند تکان خوردن بعدی در خانه *** آرم تف تو ریا توی اهواز نشان خادم الشهدا بهمون دادند -که باید نصبش می کردیم تا بشناسندمان.- که بلافاصله در جمع ما لقب " تف تو ریا " گرفت. به گروه اول خادم ها ازین نشان ها نداده بودند، اینقدر ما همش بهش می گفتیم تف تو ریا، یکی از دوستان ما از آن گروه فکر کرده بود اسمش واقعا اینه به مسئولی گفته بود به ما تفتریا ( TOFTORIA ) نمی دید؟ مسئول بنده ی خدا مات و متحیر گفته بود: چی؟؟!! *** چرا خادم شدید؟ راهی خرمشهر شدیم نزدیک محل اسکانمان "سید حر " که درین مدت مسئولیتمان با ایشان بود هم سوار اتوبوس شدند یکی از بچه ها متن کوتاهی خواند و آخرش گفت صلوات همه صلوات فرستادند سید تذکر داد اگر صدایمان را نامحرم نشنود بهتر است! تحلیل ها متفاوت بود دوستان معتقد بودند دیگر باید صلوات های دست جمعی را در دلمان بفرستیم . به نظر من اما منظور سید به آن یک نفر که آن متن کوتاه را خواند -و شاید در نظر ایشان نوعی جلب توجه بود- برمی گشت در هر حال بنا را بر احتیاط گذاشتیم و هر دو مورد را رعایت کردیم. بعدازظهر باز در محل اسکان یک جلسه توجیهی داشتیم آنجا سید توضیح داد که به عنوان خادم الشهدا در شلمچه باید خیلی بیشتر از موقعیت های دیگر به خودمان سخت بگیریم. یک سوال هم مطرح کردند که چرا خادم شدید و گفتند در کاغذ جوابش را بنویسیم روز آخر متوجه شدیم یکی از بچه ها که از استان بوشهر بود در جواب این سوال فقط نوشته بود امام حسین *** انتظار به سر رسید بالاخره راهی شلمچه شدیم هنوز کار نمایشگاه ناقص بود چند روز اول وقتمان صرف تکمیل نمایشگاه شد نمایشگاه چندین بخش داشت: غرفه ی رفاقت با شهدا که به صورت اتفاقی یک شهید از استان زائر مراجعه کننده را به او معرفی میکردند و او هر شب جمعه اگر می توانست به مزار او سر می زد یا هدیه ای معنوی برای او می فرستاد مثلا فاتحه، یس، نماز و ... و خلاصه ی ارتباط معنوی خود را با این شهید که در شلمچه با او آشنا شده بود حفظ می کرد غرفه ی انس با قرآن که همان طرح 120 روز انس با قرآن تا میلاد مهدی موعود نذر مهدی موعود در آن نام نویسی می شد غرفه ی تفال به وصیت نامه ی شهدا غرفه ی پرسش و پاسخ غرفه ی مهدکودک غرفه ی حنابندان که به یاد شهیدانی که شبهای قبل از عملیات حنا می بستند و برای شهادت زینت می کردند، کمی حنا به کف دست بازدیدکننده ها نشان می گذاشتند غرفه ی "تا خدا هست، می توان شهید شد" که یک غرفه ی مفهومی بود و بخش مسابقه *** یک روز موقع رفتن به شلمچه از رادیوی مینی بوس شنیدیم عربستان نیروی نظامی فرستاده بحرین برای سرکوب قیام مردمی. وقتی رسیدیم نمایشگاه همه جمع شدیم تو غرفه ی مهد کودک که از همه بزرگتر بود و سوره ی حشر رو خوندیم و دعا کردیم برای نجات همه ی مسلمانان جهان و برای ظهور شما و برای اینکه مرگ ما شهادت در راه شما باشه *** بالاخره با سلام و صلوات نمایشگاه "راه ناتمام" افتتاح شد و شروع شد اشک ها و خاطره ها یک سری از دوستان هم رفتند بخش هدایای کوله بار و بسته بندی هدایا و تحویل آن را به عهده گرفتند که کارشان خیلی سخت بود یکی دو بار که به بخش آن ها مراجعه کردم باید مثل فرفره کار می کردی در آن گرمای طاقت فرسا*** زائرهامادران شهیدی داشتیم که عکس فرزند شهیدشونو آورده بودند تا تو نمایشگاه استفاده کنیم زائرهایی داشتیم دلنوشته های زیبایی برای شهدا نوشته بودند و بیشتر عهدنامه بود با شهدا و درخواست کمک تا همانی بشوند که خدا می خواهد و زائرهایی که اشک هایشان بند نمی آمد و کنار بخش "تا خدا هست می توان شهید شد" دقایق طولانی می نشستند و کسی از دلشان خبر نداشت. کلا این غرفه، غرفه ی زمزمه های رازآلود با شهدا بود و من هم ترجیح می دادم تا کسی سوالی نپرسیده چیزی نگم توی این غرفه من شاهد چهره ها و رنگ ها و لهجه ها و سن های مختلفی بودم اما زبان اشک در همه شان مشترک بود یکی سبزه ی عید آورده بود و می گذاشت جلوی عکس شهدا . یکی شمع روشن می کرد یکی عود می آورد دوست اصفهانی ام تعریف می کرد زائری در بخش رفاقت به شهدا از استان مرکزی به او مراجعه کرده که شهیدی که به او معرفی شده برادرش بوده توی بخش انس با قرآن گاهی روزانه تا چندین ختم قرآن را ثبت نام می کردند.امروز دوستم بهم خبر داد کل برگه های طرح قرآنی تموم شده به شوخی بهش گفتم بازم بفرستم ؟ گفت: ... بخش حنابندون خب بعضی ها حنا رو بی کلاسی می دونستند-راستش من هم- اما نمی شد توی این بخش مقاومت کرد کف دست بیشتر بازدیدکنندها یک نشان می ذاشتیم حتی شده خیلی کوچولو. دوستی که یادم نیست اهل کجا بود رو کف دست من با حنا نوشت شهید کوثر کوچولو یک نوزاد 50 روزه بود و فکر کنم کم سن ترین زائر شلمچه!؟ گفتیم ان شاء الله سرباز امام زمان بشه مامانش گفت باباش سرباز امام زمان هست؛ بابای کوثر طلبه بود. گفتیم کوثر خانوم التماس دعا *** خادم ها همه ی بچه ها خیلی خوب بودند اما بچه های ارومیه خیلی خوب بودند، هااااا سید از بچه های ارومیه بود نهم فروردین عروسیش بود اما سید وقتی می فهمه اسمش برای خادمی در آمده جشنشو عقب می ندازه و میاد شلمچه تازه هممونو هم دعوت کرد سید چهارسال پیش نذر کرده بود اگه یک روزی خادم شد روزهای خادمیشو روزه بگیره سید تو بخش کوله بار کار می کرد و پرتحرک ترین وظیفه رو به عهده گرفته بود تو اون گرما با زبان روزه مدام می دوید این طرف آن طرف: بچه ها زود باشید بچه های جلو دست خالی موندن موقع غروب شلمچه بعد از نماز دل سید شکست حال و هوایی بود برای همه دعا کرد برای همه دلم یک ذره شده برای صفا و بی ریاییتون بچه های ارومیه ... روزگاری داشتیم اسم همه یا فاطمه بود یا زهرا یا مریم چندتایی هم مهدیه و زینب البته یکی دو تا هم مثل ما پیدا می شدند باید با دست نشون می دادی که با تو کار دارم یا با اسم شهرشون می گفتم یا بلند می شدی می رفتی بالای سرش تکونش می دادی که الان منظورم از فاطمه تویی مثلا ... حلقه های معرفتی یکی دو شب که خستگی اجازه می داد با هم بحث می کردیم سوالهایی که برامون مطرح بود مثل بیداری اسلامی یا مثلا توطئه های دشمن برای ایجاد تفرقه حتی شده از طراحی جوک که بین اقوام دشمنی ایجاد می کنه و دوست ارومیه ای ام مثال اون فایل تصویری رو زد که خاتمی یک جوک ترکی تعریف می کرد و مرتب بلوتوث می شد و گفت چه خشمی بین هموطنان ترک زبانمون به وجود آورده ازش پرسیدم از دست اون شخص و اون تفکر خشمگین شدند یا کلا از فارس ها دوستم گفت از فارس ها چقدر ساده آب به آسیاب دشمن می ریزیم و بی خبریم صحبت کشیده شد به اینکه خب چطور نهی از منکر کنیم؟ دوست تهرانی ام گفت که واقعیت این است که ما در مجالس و مهمانی ها خجالت می کشیم از این منکر یا هر منکر دیگری نهی کنیم اصلا بلد نیستیم دوست قمی ام هم گفت دلیل ایجاد این مفسده ها اینه که ما امر به معروف و نهی از منکر را جدی نمی گیریم من هم نظرم را گفتم که اصل مطلب همین است که ما مثل نماز و روزه امر به معروف و نهی از منکر را واجب نمی دانیم قلبمان این را باور نکرده و داستان آن روحانی مشهدی را گفتم و نتیجه این شد که اگر واقعا یقین کنیم که امر به معروف و نهی از منکر واجبه و مصمم به انجامش باشیم خدا راهشو بهمون نشون میده *** تحویل سال من عاشق آداب و رسوم عید نوروز هستم از خونه تکونی بگیر تا نشستن همه خانواده کنار هم پیش سفره ی هفت سین و بعد دیدو بازدید به خونه ی همه حتی فامیلای سالی یک باری و عیدی گرفتن و ... اما امسال بدون هیچ کدوم از اینا قشنگ ترین تحویل سالم رو تنهای تنها کنار توری های مرز ایران و عراق توی شلمچه نزدیک ترین نقطه ی ایران به کربلا داشتم قرار بود حاج آقا تائب بیاد شلمچه برای سخنرانی من و چندتا از دوستانم رفتیم بیرون حسینیه روی خاک ها دوستان می خواستند جایی بنشینند تا متوجه بشن کی سخنرانی شروع میشه من رفتم جلوتر چسب توری های مرز داشتم سعی می کردم شهیدی که واسطه شده عید شلمچه باشم اونم خادم، پیدا کنم و باهاش حرف بزنم تشکر کنم و بازم ازش کمک بخوام توی حال خودم بودم یک گروه هیئتی آمدند خیلی نزدیک من زیارت عاشورا خوندند و بعد هم سینه زنی حس کردم مزاحمشون هستم رفتم کنار تر ( که همین باعث شد دوستانم منو پیدا نکنند) سینه می زدند ضجه می زدند: غریب ارباب منو دریاب منو دریاب منو دریاب یک لحظه به ساعت گوشیم نگاه کردم فقط چند دقیقه مونده بود به تحویل سال نمی دونم چی گفتم به کی گفتم اما بهترین تحویل سال عمرمو تجربه کردم یک خورده بعد هم رفتم حسینیه تا پیام نوروزی آقا رو بشنوم که متاسفانه به آخراش رسیدم توی راه دنبال دوستانم می گشتم و دنبال دوست دیگری که قرار بود تحویل سال بیاد شلمچه اما تو اون شلوغی و بین اون همه جمعیت مگه می شد کسی رو پیدا کرد سخنرانی حاج آقا تائب هم شروع شد که خیلی کوتاه بود چون قرار بود 8 تا زوج بسیجی رو بعد از سخنرانی ایشان عقد کنند امام جمعه ی خرمشهر هم اگه اشتباه نکنم خطبه شونو خوند یک حاج آقای دیگری هم بود که وکیل شده بود از طرف عروس خانوم ها و از طرف آنها بله را می گفت امیدوارم دفعات بعدی اجازه بدن خود عروس بله رو بگه اونم بعد از سه بار ! به نظرم یک چیز دیگه ست. امیدوارم خیلی خوشبخت بشن این زوج ها که شاهدان عقدشون شهدای شلمچه بودند مراسم تموم شد و بعد از نماز همه برگشتیم نمایشگاه و خواب که چه عرض کنم بیهوش شدیم نمی دونم چرا کاروان های کربلا رو میارن شلمچه؟ صبح با صدای بلندگو که بی رحمانه شماره اتوبوس ها رو اعلام می کرد و تاکید داشت کسی جا نمونه بیدار شدیم دوستان که تنهایی خوراکی هایی رو که از شهرامون برده بودیم برای شب عید غارت کرده بودند یقه ی ما رو گرفته بودند که تو کجا رفتی و چرا گم شدی و ما فکر کردیم دیگه از خود بی خود شدی رفتی کربلا و این حرفا *** مشهور سخنرانان و مداحان مشهوری هم به شلمچه می آمدند حاج آقا تائب ، استاد رحیم پور ازغدی، آیت الله صمدی آملی، حاج مهدی سلحشور و... یه بنده خدایی هم آمد که ( ماجراشو بخونید در اینجا )*** شب آخر شلمچه ما نمی دونستیم اون شب شب آخریه که شلمچه رو می بینیم قبلش بزارید مطلبی رو تعریف کنم همون روزای اول که کلی سختگیری بهمون می کردند که کسی دیر نیاد و به موقع سوار سرویس ها بشید دوست همدانی ام که اتفاقا خیلی وظیفه شناس و وقت شناس هم بود و به موقع هم سر قرار حاضر شده بود موقع شمارش دیدیم توی مینی بوس نیست کلی دنبالش گشتند و کلی دیر شد وقتی هم آمد خیلی دعوامون کردند و کلی تهدید که دفعه ی بعد ساکهاتون دم در و هرکی دیر کنه بی رودربایستی برمی گرده خونشونو و بعد هم خوردیم به ترافیکی که ناشی از یک تصادف بود و دیر رسیدیم و گروه بعدی کلی معطل شدند و ... دوست مظلوم همدانی ام خیلی دلش شکست روزای آخر که داشتیم برمی گشتیم پهلوی من نشسته بود سرحرف باز شد و برام تعریف کرد:« یادته اون شب من گم شدم؟ من با شما بودم یک دفعه نگاه کردم دیدم هیچ کدومتون نیستید یادتی فلانی بهم گفت همه ی ما را معطل خودت کردی بعدا خودش بهم گفت وقتی دیدم تصادف شده یک لحظه احساس کردم اگه تو دیر نمی آمدی و ما سر وقت حرکت می کردیم اون ماشینی که تصادف کرده بود ما بودیم» منم براش گفتم بارها و بارها بهم ثابت شده حکمت خدا تو چیزهایی که از نظر ما دیر شده یا نشده یا ... شب آخر من طبق حساب کتاب برنامه ای که قبلا گفته بودند می دونستم شب آخره اما چون هیچ کس چیزی به ما نگفت هممون فکر کردیم حتما یک روز دیگه هم شلمچه هستیم خداحافظی نکردیم حتی وسایلمونو جمع نکردیم حتی یک خلوت کوچیک با شهدا هم نداشتیم حتی اندازه ی یک درددل ساده حتی یک جمله که بگیم ممنون که اجازه دادید اینجا خادمی کنیم حالا که ما رو دلبسته ی اینجا کردید نکنه سال بعد... هیچی در اوج بی خبری زود آمدیم منتظر سرویس شدیم حاج مهدی سلحشور آمده بود شلمچه دو سه تا از بچه ها یک لحظه قرارمون یادشون رفت و رفته بودند حسینیه و خلاصه دیر آمدند خیلی دیر شد باز خوردیم به ترافیک خیلی خیلی دیر شد گروه بعدی خیلی دیر رسیدند شب سید حر دیگه با همه جلسه نذاشت فقط با دو تا از بچه ها که مسئول بودند جلسه گذاشت می دونستیم خیلی کار بدی کردیم و فکر می کردیم سید خیلی از دستمون عصبانی باشه برای دوستم امن یجیب خوندیم و روانه اش کردیم به جلسه وقتی برگشت پرسیدیم چی شد دوستم گفت هیچی سید حلالیت طلبید اگه این مدت کم و کسری ای بوده اگه رفتاری حرفی به کسی برخورده! و برنامه ی برگشتمونو گفت. توی حیاط دوست مشهدی مان را دیدم که داشت به همسر سید می گفت سید جای برادر من. یک وقتی که هیچ کس انتظار نداره عصبانی میشه وقتی انتظار داریم عصبانی باشه عصبانی نیست. اما خداوکیلی اینکه فردا باید بریم به خاطر دیر آمدن امشب بچه ها نیست؟ خانوم سید گفت نه طبق برنامه ی زمانبندی شده است همه تون که خبر داشتید خیلی سوختیم خیلی خیلی اما اعتماد به حکمتهای خدا به قول دوست همدانی ام شاید اگر می دونستیم اون شب شب آخره هیچ کس از شلمچه دل نمی کند جدا نمی شد شاید بچه ها تحمل نمی کردند این تنها قسمت تلخ و سخت سفر ما بود داغ درددل نهایی با شهدا در شلمچه به دلمان ماند کی می تونه باور کنه ما به اندازه ی یک زائر هم فرصت درد و دل با شهدا رو نداشتیم یک زائر کاری به جز زیارت نداره از اول هم می دونه نیم ساعت یا یک ساعت وقت داره. یادمه وقتی به عنوان زائر می آمدیم اگه راهنما یا راوی خیلی طولش می داد ما از جمع جدا می شدیم تا فرصت شناور شدن در تقدس سکوت شلمچه رو از دست ندیم. حالا خادم بودیم و ... خیلی سوختیم خیلی باز خدا رو شکر شب عید رفتیم شلمچه وگرنه ... باز بچه ها سعی میکردند با هم شوخی کنند به روی هم نیارن بلکه حال و هوا عوض بشه می گفتند بچه ها هرکار ممنوعه ای هست انجام بدید خواهی نخواهی فردا ساک ها دم دره. می خندیدیم اما ... شهدا !؟ *** روز آخر اسکان ما اردوگاه شهید مسعودیان بود. روز آخر بچه ها بستگی به اینکه بلیطشان چه ساعتیه می رفتند اول بچه های مشهد و دامغان بودند خداحافظی سخت بود یک دفعه یادمان افتاد با هم عکس دسته جمعی نگرفتیم "تف تو ریا "هامان را نصب کردیم و عکس گرفتیم عکس ها بد می شد تو هوای گرفته ی اتاق رفتیم تو حیاط که تقریبا به جز ما هیچ کس باقی نمانده بود دستمامونو روی هم گذاشتیم و به هم قول دادیم هرکس زودتر شهید شد شفاعت باقی مونده ها رو بکنه تا اونا هم شهید بشن. بعد هم حتما بیان به خوابمون البته جون مادرشون به زبان محلی شون حرف نزنن فکر نکنم بچه های ارومیه یادشون بمونه با ما هم ترکی حرف نزنن با همدیگه عمرا یادشون باشه یا زهرا گفتیم و دستامونو بلند کردیم بعد رفتیم با هرچی بنر و تانک بود عکس گرفتیم یکی از خادم های اردوگاه مسعودیان ما رو دید و گفت شما بچه های خادم هستید گفتیم بله گفت می یاین نماز خونه رو جارو کنید؟ طبق معمول سید دوید ما هم دنبالش سید میگفت ما باید چند دقیقه دیگه بریم جارو رو بدید به من، یه خورده که جارو زدیم نوبت بچه های ارومیه رسید که باید می رفتند خیلی بهشون عادت کرده بودیم مهری قول داد یک سری مطلب برام ایمیل کنه خدا کنه یادش بمونه یک خورده بعد بچه های ارومیه رفتند و یک دفعه خلوت شد ماشاءالله نمازخونه! هفت هشت نفری یک ساعتی طول کشید جاروکردنش البته وقتی به آخرش رسیدیم اونقدر با وجدان کاری عمل کرده بودیم که دیگه چیزی از جارو ها نمونده بود مهدیه برای یکی از جاروها که خیلی اوضاعش بد بود خوند: این گل پرپر از کجا آمده؟ همه رفتیم تو اتاقمون بچه های همدان و ملایر هم رفتند هول هولکی دوستم هم رفت بهبهان و نرسیدیم خداحافظی کنیم دیگه فقط مونده بودند بچه های تهران و قم و مرکزی و اصفهان کمی با هم حرف زدیم کلی آشنا در آمدیم شاید یک زمانی از تعریف های اون روز هم بنویسم به علت وجود یک نمایشگاه کتاب محشر در اردوگاه تا لحظه ی آخر در حال خرید بودیم کتابهایی که گرفتم:مثل من و تو ، مجموعه ی روزگاران که همه ی شماره هاشو نداشت، خدا می خواست زنده بمانی، کالبدشکافی فرهنگی فتنه 88 ، سلام بر ابراهیم، ققنوس فاتح و یک کتاب که فکر کنم اسمش هاجر در انتظار بود بقیه اش که گفتن نداره ما هم رفتیم دیگه. دلمون خیلی تنگ شده خیلی خیلی شهدا! چه میزبان های خوبی بودید! اگرچه می دونیم سایه تون همیشه بر سرمون هست اما دلتنگی ما رو برای شلمچه نگه دارید نزارید حال و هوامون عادی بشه ما رو تشنه ی شلمچه نگه دارید این بدحالی و غریبی رو برامون نگه دارید! رمز نوشت: من می خوام بمونم. شهدا! می خوام بمونم... ییییییییک ... دووووووووو ... سههههههههههه ... چهااااااااارررر پی نوشت : 1- تو ما را عاشق خود کرده ای سخت ... شلمچه عاشقانت را دعا کن 2- امشب جون همه بر لبه ... روضه خون مادر زینبه 3- غریب ارباب! منو دریاب منو دریاب منو دریاب توصیه نوشت: کتاب سلام بر ابراهیم رو حتما بخونید زندگی نامه ی شهید ابراهیم هادی واقعا زیباست. او انسان بسیار بزگی بوده . بعید می دونم نمازتون بعد از مطالعه زندگی زیبای او با قبل فرق نکنه .( یک قسمت از کتاب: شهیدی که به دیدار ولی فقیه نرفت!؟ ) |
||