|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
آمار مندرج در جدول زیر آماری تقریبی از شهدای دوران انقلاب و دفاع مقدس است که قبلا توسط برخی دستگاه های مسئول منتشر شده است. در این جدول فقط آمار شهدای سال 1357 تا سال 1374 که عمدتا شهدای دوران دفاع مقدس هستند، ارائه شده که آمار شهدای عزیز از دوران انقلاب تا سال 1374 جمعا بیش از 123 هزار نفر است که ازین تعداد بیش از 192 هزار شهید ، مربوط به دفاع مقدس است.لازم به ذکر است که آمار شهدای قبل از سال 1357 به دست رژیم پهلوی و نیز تعداد شهدای مفقود الاثر و ... پس از سال 74 را نیز باید به این آمارها افزود. نگاهی به این جدول نشانگر این واقعیت است که بیش از 85.5 درصد از شهدا، از جوانان و نوجوانان کمتر از 30 سال بوده اند.
منبع: ویژه نامه اشاره ( راهیان نور)
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
دیگر زمان شمس تو ای مولوی دیگر گذشته ست* این آب یا نه، بلکه خون از سر گذشته ست گر شمس تو با پای دل در آب می رفت در فاو شمس من ته مرداب می رفت گر عشق، شمست را به میدان یکه می کرد میدان مین شمس مرا صد تکه می کرد شمست طبیب حاذق دل ها اگر بود در حاج عمران شمس من امدادگر بود وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است در جبهه شمس من وصیت می نوشته ست اسم شاعر رو متاسفانه نمی دونم اما منبع شعر ویژه نامه اشاره ( راهیان نور ) بود * جسارتا فکر می کنم اگر مصرع اول این جور بود بهتر بود: شمست زمانش مولوی دیگر گذشته ست
|
||
|
|
|
|
|
در میان انبوه نامه های ارسالی به جبهه ها، نامه ی دختر بچه ای فقیر و یتیم بسیار جلب توجه می کرد: « با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی سلام به رزمنگان اسلام اسم من زهرا می باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم، پدرم می خواست به جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی می روم. مادرم کار می کند ما 5 نفر هستیم . پدرم مرد و باید کار کنیم. من 92 روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می خواهیم این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم خودم احمد و بتول و تقی برادر کوچک هست سلام می رسانیم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد. 8 / 11 / 62 منبع: ویژه نامه اشاره ( راهیان نور) |
||
|
|
|
|
|
بعد از عملیات کربلای 5 عده ای از مسلمانان شهر ناکپور هند، تعدادی پیشانی بند، منقش به الله اکبر و خمینی رهبر برای رزمندگان فرستاده بودند، در کنار این پیشانی بندها ، نامه ای هم از سوی آنان به چشم می خورد که بخشی از آن چنین است: « ما از لحاظ مالی آنقدر فقیریم که فقط می توانیم این تحفه ناقابل را هدیه شما رزمندگان کنیم. این آرزوی قلبی ماست که بتوانیم روزی از نزدیک چهره های نورانی شما رزمندگان را ببینیم، ولی آنقدر تهیدست و فقیریم که توان مسافرت از شهر خودمان تا دهلی را هم نداریم. برادران ، اگر شما روز محشر به فریاد ما نرسید، چه کسی از این دورافتادگان غریب یاد خواهد کرد؟ ... » منبع: ویژه نامه اشاره ( راهیان نور) |
||
|
|
|
|
|
ابتدای جنگ پیرزنی ، طی نامه ای خطاب به شهید رجایی نوشت: به محمد علی رجایی، نخست وزیر پیرزنی هستم 65 ساله، تمام دارایی من از مال دنیا صد و هفتاد تومان بود . برای کفن و دفن خودم کنار گذاشته بودم . حالا که کشور در حال جنگ است و هموطنان ما هرکس به ندیه خودش دارد کمکی می کند، این صد و هفتاد تومان دارایی خودم را هم دادم به حساب 222 که نخست وزیر، خرج جنگ زده ها و سربازان اسلام بکند. من که کار دیگری نمی توانم بروم در جبهه بکنم، همین قدر که توانستم انجام دادم... منبع: ویژه نامه اشاره ( راهیان نور) |
||
|
|
|
|
|
شهید حسن جابر قلی زاده، اهل یکی از روستاهای اطراف اردبیل که در عملیات مرصاد در تاریخ 24 تیرماه 67 در قلاویزان به شهادت رسید در حین شهادت و با آخرین رمق های باقیمانده در وجودش، وصیت نامه ای را در چند جمله نوشته است: « حلالم کنید. شما به بچه ها بگویید خیلی اذیت کردم، مادرم حلالم کن، پدرم حلالم ... به مادرم و پدرم بگویید ما را ببخشند... حسن جابر قلی زاده اهل شهرستان اردبیل، روستای نفراباد که در دشت مهران، از تشنگی قربانی امام حسین (ع) شدم و به مادرم بگویید از طرف من از تمام بچه ها روبوسی ... بگویید حسن ... بگویید ما را ببخشند... » منبع: ویژه نامه اشاره ( راهیان نور) |
||
|
|
|
|
|
نم باران پاييزي آذرماه،زمين گسترده و خلوت پادگان دوكوهه را شسته بود.رايحه دلپذيراز علف هاي سبز كنار زمين صبحگاه به مشام مي رسيد. بعد از فكه به دوكوهه آمده بود تا بعضي وسايل مورد نياز را به جلو ببرد.پياده در اطراف زمين صبحگاه قدم ميزد و در حالي كه ايام خوش جنگ و صبحگاه هاي عظيم لشگر را در ذهن مي گذراند،با خود نجوا ميكرد: دوكوهه السلام اي خانه عشق سلام ما به تو ميخانه عشق در همين حين به يكي از دوستان زمان جنگ برخورد كرد كه به طرف حسينيه حاج همت ميرفت.سلام و عليك گرمي كرد.حرارت احوال پرسي طرف مقابل بيشتر بود سعيد را گرم در آغوش گرفت و با تبسمي گفت: آقا سعيد،اگه ديگه ما رو نديدي،حلالمون كن خيره داداش،كجا ان شا الله ؟ با اجازتون اسمم دراومده ،داريم ميريم حج عمره سعيد تبسم زيبايي كرد.چشمانش را به ديدگان او دوخت و گفت: ان شا الله كه قبول باشه.تو داري ميري مكه،من دارم ميرم فكه.بريم ببينيم كدوممون زودتر به خدا مي رسيم! ... دو هفته اي گذشت و آن مسافر،از حج برگشت،خوشحال و شادمان.چه بسا سوغاتي،آب زمزمي هم از مكه براي سعيد آورده بود وارد محل كه شد چشمش را اعلاميه روي ديوار خيره كرد خوب دقت كرد،نگاهش روي عكس و اعلاميه قفل شد عكسي زيبا كه خيلي آشنا بود،زير عكس نوشته شده بود: ((شهيد سعيد شاهدي،شهادت:فكه 2/10/74 به هنگام تفحص)) |
||